اواخر اسفند که می شود، بوی عید و بهار به مشام می رسد. این اتفاق در اواخر اسفند هر سال برای ما تکرار می شود. گاهی این احساس چنان پر رنگ است که تمام روزهای اسفند و فروردین می شود جزو بهار و سال جدید. حس خوبی است که اینگونه باشد اما این اتفاق همیشگی نیست.
این پست رو در آخرین روز سال می نویسم اما هنوز حس نو بودن و بهار را لمس نکردم. علت را باید در خودم جویا شوم. این روزها شدیدا درگیر پروژه های شخصی هستم و شاید بیش از 70 درصد مشغله ذهنی من رو بخود اختصاص داده است. اما این قضیه بسیار برای بنده شرم آور است. بارها و بارها سر کلاس هام می گم که یکی از ضعف های مدیر این است که نتواند بین زندگی شخصی و کاری خود تعادلی برقرار کند.
حال این اتفاق برای بنده افتاده و شدیدا کیفیت کار و زندگی بنده را تحت تاثیر قرار داده است. کار کردن بیش از 250 ساعت در ماه، توجیه عقلانی ندارد و به احتمال زیاد، عدم برنامه ریزی مناسب و سازماندهی درست کارها هم مزید بر علت شده تا این تعادل را مختوش کنم.
این پست را برای خودم نوشتم تا همیشه به خودم گوشزد کنم که نسخه ای که خودت به آن عمل نمی کنی، برای دیگران ننویس.
داستانی هم نقل شده که خیلی شباهت به کسانی دارد که بین زندگی شخصی و کاری خود، توازنی برقرار نمی کنند:
مردی دیروقت، خسته و عصبانی از سر کار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.
- بابا! یک سوال از شما بپرسم؟
- بله حتماً. چه سوال؟
- بابا شما برای هر ساعت کار چقدر پول میگیرید؟
مرد با عصبانیت پاسخ
داد : این به تو ربطی نداره. چرا چنین سوالی میپرسی؟
- فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت کار چقدر پول میگیرید؟
- اگر باید بدانی می گویم. ۲۰ دلار.
- پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود، آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت: میشود لطفا ۱۰ دلار به من قرض بدهید؟
مرد
بیشتر عصبانی شد و گفت : اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که
پولی برای
خرید اسباب بازی از من بگیری، سریع به اتاقت برو و فکر کن که چرا اینقدر
خودخواه هستی. من هر روز کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت
ندارم.
پسر کوچک آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد
نشست و باز هم عصبانی تر شد. بعد از حدود یک ساعت مرد آرامتر شد و فکر کرد
که شاید با پسر کوچکش خیلی خشن رفتار کرده است. شاید واقعا او به ۱۰ دلار
برای خرید چیزی نیاز داشته است. بخصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از
پدرش پول درخواست کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
- خواب هستی پسرم؟
- نه پدر بیدارم.
-
من فکر کردم پاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و
ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این هم ۱۰ دلاری که خواسته بودی.
پسر کوچولو نشست خندید و فریاد زد : متشکرم بابا
بعد
دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله بیرون آورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته دوباره عصبانی شد و گفت : با اینکه خودت پول داشتی چرا دوباره تقاضای پئل کردی ؟
بعد
به پدرش گفت : برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من ۲۰ دلار
دارم. آیا میتوانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه
بیایید؟ چون دوست دارم با شما شام بخورم