خاطره
هفته جاری بنابر درخواست یکی از مدیران شرکت صنعتی، در یک جلسه مشاوره ای مدیریت، شرکت کردم. در این جلسه 6 نفر حضور داشتیم که سه نفر از این عزیزان برای بنده غریب بودند. جالب اینکه یکی از اعضای گروه، دست راست نداشت و از ابتدا تا انتهای جلسه، باعث مشغله ذهنی من شده که چه بلایی سر این عزیز آمده.
کاملا اتو کشیده و مرتب و با دیدگاه های نقادانه و تندی نسبت به روند سیاسی کشور و آینده کسب و کار!
از محتوای جلسه که بگذریم، آخر جلسه با این عزیز یک صحبت کوتاهی داشتم. از لحاظ سنی بسیار بزرگتر از بنده بود اما خیلی عالی تعامل برقرار کرد. بخاطر جسارت در کلامم، علت نداشتن دستش را جویا شدم. ایشون هم خندید و گفت نسل شما به سختی می فهمه این دستم رو کجا جا گذاشتم.
منم کمی ناراحت شدم اما شاید باید به ایشون حق می دادم ؛ بهرحال از نظر تحلیل مسائلی که از ایشون دیدم، به قدرت ذهنش ایمان آوردم و دلیل شخصی ایشان را درک کردم.
گپ و گفتی در مورد کار و مسائل شخصی صحبت کردیم و بعد از آشنایی اولیه، شماره رد و بدل کردیم و قرار شد ارتباطاتاتمون گسترده تر بشه.
موقع رفتن از مدیر شرکت پرسیدم، منظور این عزیز رو نفهمیدم که گفته نسل شما به سختی می فهمه....
ایشون هم شروع کرد به توضیح دادن از این برادر. سال 1363 بعنوان داوطلب دفاع مقدس راهی مرزهای کردستان شد و با کوموله ها برخورد کردند و اسیر شد. دستش رو با جیپ به همراه یک طناب کشیدند و از جایش کندند. کلی هم شکنجه و بقیه ماجرا.
بعد سال 63 سه بار دیگر هم به جبهه های جنوب کشور رفت. بعد از جنگ، خودش را به هیچ نهادی معرفی نکرد. نه درصد جانبازی گرفت، نه سهمیه دانشگاه، نه سهمیه کار دولتی، نه حمایت های مالی و .... هیچ حمایت دولتی را طلب نکرد. آمار این آقا رو که در آوردم، صحت عرایض بنده را تایید می کرد.
این فرد هم اکنون فارغ التحصیل مدیریت از دانشگاه تهران می باشد که سال 78 به اتمام رسوند و الان یکی از بهترین مشاوران در حوزه مدیریت است. اسمش را نمی آورم چون اجازه ای از ایشان ندارم.
شب آن روز، برای من به یاد ماندنی شد که این آدم سهمش رو از عقایدش گرفت نه از خلق!
فقط می تونم به ایشون تبارک الله بگم و آرزوی سلامتی
خدمت شما دوست گرامی عرض سلام و ادب و احترام دارم و به خاطر گذراندن دقایقی از وقت گرانبهایتان با وبلاگ بنده، کمال تشکر را دارم.