جَنگ و صلح خودمانی
زمانیکه وارد دانشگاه شدم، تجربه ای متفاوت از زندگی شخصی را تجربه کردم به گونه ای که هر ساله تغییر زیادی در افکار، عقاید و اذهان من بوجود می آید. این تحول شاید بخاطر جوانی است که در حال طی نمودن دوران گذر است.
از زمانی که بدنیا آمدم جنگ را می توانستم لمس کنم. یادم نیست که چند سالم بود این کلمه را فهمیدم ولی هرچه بود در نونهالی بود. کمتر زمانی به خاطرم می آید که جنازه یا زخمی از جنگ نیامده باشد و محفل بحث خانواده نبوده باشد.
نمیدانم چرا در آن زمان، واژه دفاع کمتر استفاده می شد و عموماً از واژه جبهه و جنگ نام می بردند. این کلمه به حدی در اعماق ذهنم ریشه دوانده که حتی الان هم، چندان نمی توانم به واژه متضاد جنگ فکر کنم.
آری، صلح!
صلح واژه ای است که حتی در سی سالگی ام نیز، برایم نامأنوس است. حتی طی 7 سال گذشته بواسطه حضور در دانشگاه مادر و لمس اقشار مختلف در آن، همکاران جدید با فرهنگ های گوناگون، سفر به شهرهای مختلف کشور و ... نتوانستم این واژه را در جای جای ایران زمین بیابم.
قبل و بعد از سرنگونی رژیم شاهنشاهی این واژه را در ادبیات پولیتیک کشورم نیز، نیافتم. حرف از شروع جنگ، جنگ، پایان جنگ، بعد از جنگ، جنگ سابق و ... می زنند و تفسیر می کنند و تحلیل می کنند و فیلم می سازند و هم اندیشی ها می گذارند و ...
جنگ ایران، جنگ افعانستان، جنگ عراق، جنگ داخلی کشورهای عربی و مسلمان و اخیراً هم جنگ خانمان سوز کشور سوریه!
نشنیدم از کسی بگوید که شروع صلح، صلح، پایان صلح و ....
کاش ما به عنوان یک کشور متمدن، پیشتاز در برقراری صلح بودیم تا جنگ
مثلاً بگویند جنگ عراق با ایران، با صلح ایران خاتمه یافت!
الان هم می توانیم بگوییم که ایران در تلاش است تا در سوریه صلح ایجاد کند و برای آن نیز، هزینه کند.
کاش....
خدمت شما دوست گرامی عرض سلام و ادب و احترام دارم و به خاطر گذراندن دقایقی از وقت گرانبهایتان با وبلاگ بنده، کمال تشکر را دارم.