سرمای هوا، نوازش دردناکی بر استخوانهایم می کشد. موجود دو پا می بینم. این طرف و آن طرف. وای خدای من، چقدر موجود دوپا. خنده دار است. با هم مبادله می کنند. یکی تکه کاغذی کوچکی می دهد و دیگری کلی آذوقه. خدای من، اینها دیوانه اند.
بعضی ها خندان، بعضی ها نالان، بعضی ها سکوت مرده ای دارند. پیری در گوشه عزلت نشسته و سرمای هوا مجوز صحبت بدون لرزش لبها را به وی نمی دهد. با لحنی آرم میگوید گل.
شنیدن صدای مرد، همچون تیری زهر آگین بر قلب و مغز من فرو می رود. احتمالا 60 سال از یلدا را دیده اما چگونه، خدا عالم است.
نزدیکش شدم، پرسیدم چرا نمیروی خانه پیر مرد زحمت کش. سرد است و بیمار می شوی. هرچه در آوردی باید خرج بیماری کنی.
گفت: خرج درمان کودکم را در می آورم.
من، تنها گریستم!


تبریک به کسانی که شب یلدا را به تنهایی سر می کنند تا با فروش اندک چیزی، شرمنده زن و بچه شان نشوند.

بر خودم تبریک، جایز نیست!

والسلام